| ساعت ۳:٢٤ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠ |
|
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود عــاقـبــت در قــدم بـــاد بــهــار آخـر شـد شـکـر ایـزد که بـه اقبال کله گوشه گل نـخـوت بـاد دی و شـوکـت خـار آخـر شـد صبـح امـیـد که بـد معـتکـف پرده غـیب گـو بـرون آی که کـار شـب تــار آخـر شــد آن پـریـشانی شـبهای دراز و غـم دل هـمـه در سـایه گیـسوی نـگار آخـر شــد بـاورم نیـسـت ز بـدعهـدی ایـام هـنـوز قـصـهی غصـه کـه در دولـت یـار آخـر شـد ساقـیا لـطف نـمودی قدحت پر می باد کـه بـه تـدبیر تو تشـویش خمار آخر شـد در شـمار ار چـه نیاورد کسی حـافظ را شکر کان محنت بیحد و شمار آخر شـد |
| ساعت ٢:٠٦ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥ |
|
سلام. ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی، چراغ دل برافروزی امیدوارم همگی خوب و خوش و سرحال و سلامت باشید و سال جدید بر شما و تمام عزیزانتون مبارک باشه. امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و کامیابی در پیش رو داشته باشید. بله، سال ١٣٨٨ هم آغاز شد و یک سال دیگه بر سن من و شما افزود. بهار با تمام زیباییهاش اومد تا ما رو هم مثل خودش زیبا کنه، و این به شرطیه که همهچیز وهمهکس رو مثل خود بهار، زیبا ببینیم. بله، سال ١٣٨٧ هم به پایان رسید. سالی که قرار بود بهترین سال زندگیمون باشه، خیلی ساده و یواشکی اومد و رفت و گذشت، بدون اینکه فرق خاصی برای من نسبت یه سالهای قبلش داشته باشه. سال ٨٧ برای من بهترین سال که نبود هیچ، یکی از بدترین سالها بود. البته در این سال در خیلی از زمینهها پیشرفتهای خوبی داشتم، از جمله در زمینهی شغلی و استقلال زندگی و خصوصاً اوضاع مالی سال نسبتاً خوبی بود. اما از نظر نزدیکی به خدا، یکی از سالهای سیاه زندگیم به شمار میرفت. شکست در مسیری که داشتم پلهپله به سمت خدا میرفتم، خیلی روم تأثیر گذشته بود و از این نظر از خودم و سالی که گذروندم اصلاً راضی نیستم. اما از خیلی جهات برام سال خوبی بود. برخلاف تحویل سال گذشته (سال ٨٧) که تهران و توی ترمینال جنوب بودم، امسال سر سفرهی هفتسین نشستم. سفرهای که با هرسال فرق داشت! سفرهی هفتسینی که خودم چیده بودم و در خونهی خودم سال رو تحویل کردم! در لحظهی تحویل سال، به شکرانهی بازگشت سلامتی به بدنم (که باعث شد بعد از چهار سال بتونم روزه بگیرم) هم روزهدار بودم و هم نماز خوندم تا امسال برخلاف سال گذشته، سال نزدیکی مجددم به خدا باشه. امیدوارم چنین باشه و از همهی شما میخوام منو دعا کنید. تعطیلات عید امسال رنگ و بوی خیلی عجیبی داشت. سالی که با یه مراسم عقدکنون شروع بشه، مسلماً سالی پر از شادی خواهد بود انشاءالله. خصوصاً که هم عروس و هم دوماد از فامیلهای بسیار نزدیک و همدورهی خود آدم باشن. در حقیقت دوران کودکی من هم با پسرخاله و هم با دختردایی سرشار از خاطرات زیبا و بهیادماندنیه. خاطراتی که با پیوند این دو، شکلی جدید و جهتی جدید میگیره. به این پیوند ازدواج، اضافه کنید عقد یه دخترخالهی دیگه که چند روز قبل از سال تحویل رخ داد (که متاسفانه من حضور نداشتم. دلیلشو در قسمتهای بعدی عرض خواهم کرد) که عید امسالمون رو کاملاً چاشنی عقد و عیش و شادی و رقص (استغفرالله!) کرد. برای هردو زوج آرزوی خوشبختی و شادکامی میکنم. خلاصه اینکه سال جدید رو شاد شاد آغاز کردیم. امیدوارم مثل معروف سال نکو و بهار، در مورد بهار امسال ما حسابی مصداق پیدا کنه. # و اما آخرین خبر آخر سال، طلبیده شدن مجدد ما بود. بعله! در آخرین روزهای سال گذشته، برای سیزدهمین بار امام رضا(ع) ما رو طلبید و به زیارت مشهد مقدس مشرف شدم. این چهارمین سالی بود که برای بار دوم در یک سال شمسی آقا صدامون میکرد، و منم که چند سالی هست گوشبهزنگ ندای طلبیدن آقا(ع) هستم تا با کله بپرم تو صحن و سرای ملکوتیش! حال روحانی و ملکوتی که اونجا بهم دست میده، هیچ جایی و هیچ طور دیگه قابل چشیدن و رسیدن نیست... مشهد دوم امسال (یعنی اسفندماه) نسبت به مسافرت اولی، خیلی بهتر بود. مثل اون بار، چشمهی تخلیهی احساسات «خشک» نشده بود... و این برای من مایهی امیدواری بود. من هنوز همونم! همون امیرحسین احساساتی که برخلاف بقیهی مردها، خیلی راحت اجازه میده اشکهاش جاری بشن... حالا میخواد از خوندن جملات دعای ندبه باشه، یا دیدن صحنهی ملاقات یوسف و بنیامین(ع) بعد از ٣۶ سال، و یا صحنهی آخر فیلم «دستهای خالی» و دیالوگهای مرحوم خسرو شکیبایی (روحش شاد! دوستش داشتم و تازه فهمیدم...! حیفش!) به این خصلتم افتخار میکنم...! # در مورد اشک ریختن و تأثیرات مثبتش بر آدمی، یه تئوری جدید دارم که اگه فرصت شد یه روزی مکتوبش میکنم... مفیده. چه ویرانگر ولی شیرینی ای عشق! گهی شاد و گهی غمگینی ای عشق! بـیـا کــه بــا هـمـه ویــرانـــگـــریـهـا بـرای درد دل، تـسـکـیـنـی ای عشق! # هدف از عاشقی، رسیدن به معشوق نیست، هدف خود عشق است. اصولاً خود عاشق بودن، هدفی است که در کنار رسیدن به معشوق، به زندگی رنگ جدید میبخشد و در صورت عدم وصال، بازهم از چیزی از ارزشهایش کم نمیشود. اصولاًخود عشق تسکین درد دلهای ماست... (توضیحی برای عنوان مطلب) # یه شب دمدمای صبح خواب میدیدم مشرف شدم کربلا...! (یکی از اولین چیزهایی که در زیارت اخیر از امام هشتم(ع) خواسته بودم) اما نمیدونم چی شد قبل از اینکه ضریح رو ببینم، از خواب بیدار شدم و حسرت به دلم موند...! # میخوام دوباره قرآن خوندن هرشب رو شروع کنم... کاری که در سال ٨۶ آغاز کردم و متاسفانه نیمهتمام رها شد. خوندن منظم قرآن به زندگی آدم نور دیگهای میده... # سیزده بدر امسال هم همینجا بودیم. کازرون... دیار آبا و اجدادی. امسال هم به روش سالهای گذشته سبزه گره زدیم تا مگر مثل دخترهای ترشیده بختمون باز بشه... البته به اون شیوهای که مادربزرگ میفرمودن، من یکی که محاله تا صد سال دیگه بتونم اونجوری سبزه گره بزنم! # موبایلم رو عوض کردم و یه موبایل جدید گرفتم! این بار سامسونگ رو امتحان کردم، اما ازش راضی نیستم. فقط یکی دو گزینهش بهتر از اون نوکیای قبلیه، و دیگر هیچ. #زندگی آدم خیلی وقتها میشه مثل فیلم. من که از دوران نوجوانی، همیشه خودم رو بازیگر نقش اول یه سریال بلند میدیدم، و انصافاً اگر یه آدم حوصلهدار بیاد قصهی زندگی منو بنویسه، یه سریال بلند کمدی-تراژدی-عشقی ازش میشه درآورد که پوزهی اوشین و جومونگ رو پیاده کنه! البته بعضی از قسمتاش شبیه فیلمهای پوآرو و شرلوک هولمز میشه و جنبهی پلیسی جنایی به خودش میگیره! (اینجوریشو دیگه ندیده بودیم... که دیدیم! اونم به میمنت حضور بعضی از آدمها در این نزدیکیها... به قول مامان: گرگ دهنآلوده و یوسف ندریده! # عجب سریالی بود! این رو که امشب تموم شد عرض میکنم. این سریال و سریال مشابه پارسالی با اینکه زیادی «ایرانی» بودن، اما علاقهی من بهشون جلب شد، اونم فقط بخاطر نوع داستانش. داستانهای این جور سریالها یه جور منو یاد قصهی خودم میندازه. و نکتهی جالب و مشترک این دو سریال، بازیگری بود که بهش علاقه پیدا کردم... فلورا سام...! (عشق جدید من # سال 2009 میلادی، یه جور خاص برای من شروع شد. قبلاً شروع سال 2007 یه جور برام خاطرهساز شده بود، و این بار هم سال رو در حالی شروع کردم که... بماند. # بیژن با همهی بیخیالی و نوع برخورد خاصش با زندگی، یه چیز جالب در مورد دوراهی من گفت. یک کلمه! راه سوم! آره... راه سومی هم وجود داره. و حالا من دارم دنبال راه سوم میگردم. راهی که معلوم نیست اولش کجاست و آخر کجا... راهی که جز خدا نمیدونه! میخواستم یه عکس از سفرهی هفتسین تنهایی امسالم بذارم، که میسر نشد. ایشالا برای بار بعدی. حرف طبق معمول زیاد داشتم که بیشترش یادم رفت. امیدوارم بار بعدی که مینویسم، اینقدر دیر نباشه که همهی داشتههای ذهنم فراموش بشن...! به امید دیدار. |
| ساعت ٥:٥٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦ |
|
سلام باور کنید خودمم نمی دونم چند وقته آپ نکردم. خودمم نمی دونم چرا اینقدر تنبل شدم توی آپ کردن. فقط می دونم یکی از دلایلش نبود وقت کافی برای تایپ کردن و نبود سوژه و همچنین انگیزه ی کافی برای نوشتنه. همون که بار قبلی اشاره کردم بهش. یکی از دلایلش هم ادیتور مزخرف جدید پرشین بلاگ هست. اونقدر اذیت می کنه که آدم قید وبلاگ نویسی رو می زنه. شایدم بخاطر اینه که من از firefox استفاده می کنم و با فارسی مشکل دارم. مدتها از آخرین نوشته م می گذره و موضوعاتی که توی این مدت رخ داده خیلی زیادن، طوری که خیلیاشون رو فراموش کردم. به اهم اونها اشاره می کنم و امیدوارم چیزی رو جا نذارم. بوی محرم میاد. یکی دو روز دیگه شروع میشه و دوباره «باز این چه شورش است...!» بازم محرم میاد و باز فرصتی میشه که چشمه ی خشکیده ی اشک رو باز کنیم و قطره اشکی برای مظلومیت مظلوم همیشگی عالم و خانواده و یارانش بریزیم. باز از دنیای پست خودمون رها بشیم و خودمونو غرق کنیم در دنیای عشق حسینی و شور حسینی. شاید محرم بتونه دوباره ما رو تبدیل کنه به اون بنده ای که خدا می پسنده. شاید دوباره بشم مثل ماه رمضون. ماه رمضون امسال، شاید بهترین دوران زندگی من بود. از هیچ نظر اگر بهترین نبود، از نظر دین و اعتقاد بهترین دوران بود. بعد از مدتها دوری احمقانه از خدا، فرصت بسیار مناسبی بود که برگردم به روزهای خوش نزدیکی به خدا. اون روزهایی که هرچند با بهانه ی دنیوی، به خدا نزدیک و نزدیکتر می شدم. در کل این ماه، شاید تعداد نمازهای قضام انگشت شمار بود، طوری که تا چند مدت پیش آمار دقیقش رو داشتم. این حال رو حتی در بهترین رمضونهای عمرم هم بی سابقه بود و یه جور رکورد به حساب می اومد. همیشه توی ماههای رمضون، پیش می اومد که خواب بمونم و هر چند روز یه بار یکی دو تا نمازم از دستم بپره، اما امسال به طرز عجیبی نمازخون شده بودم. اتفاق جدیدی که امسال افتاد، این بود که بعد از چهار سال روزه نگرفتن، امسال تونستم با رسیدن به سلامت نسبی، روزه بگیرم. امسال 20 روز روزه گرفتم و اون 9 روز بقیه رو هم بخاطر اینکه توی مسافرت بودم نتونستم روزه بگیرم. با اینکه امسال به علت شرایط خاص زندگی، برای سحر بیدار شدن و غذا درست کردن خیلی در عذاب بودم. و چه زیباست بعد از چهار سال، اولین روزی که روزه می گیری، یک روز گرم و طولانی تابستون باشه و اونم بی سحری! روز اول ماه رمضون که اینطوری روزه گرفتم و تونستم به پایان برسونمش، به این نتیجه رسیدم که می تونم تا آخرش رو روزه بگیرم. چون که صد آمد نود هم پیش ماست... مگه نه؟! و اینگونه به استقلال رسیدم! آنچه سالهاست در عشقش می سوختم و هیچوقت کاملش رو تجربه نکرده بودم. همیشه یک استقلالی بودم و عاشق استقلال، اما نه تنها عاشق تیم آبی پوش پایتخت، که عاشق معنای واقعی استقلال بودم. عاشق مستقل شدن و آزادانه تصمیم گرفتن بودم که بالاخره بعد از 28 سال زندگی، بهش رسیدم. الآن در خانه ای جدا و به تنهایی زندگی می کنم و برای جزء جزء زندگیم می تونم خودم تصمیم بگیرم. صبح زود بیدار بشم یا دیر، شام و ناهار بخورم یا نه، و چی رو کی بخورم، کجا بخوابم و چه کنم، کی از خونه بیرون برم و کی با کی برگردم و خلاصه همه ی زندگیم دست خودمه. این هم آخرین آرزویی که بهش رسیدم. برای رسیدن به آرزوها، باید صبر داشت. این رو الآن کاملاً درک کرده م. وقتی فکرشو می کنم که چند سال پیش چه آرزوهایی داشتم و الآن چند درصدش رو به دست آوردم، شادمان میشم. روزگاری آرزوی کامپیوتر داشتم. بعد قبولی توی دانشگاه شیراز شد دغدغه م. بعدش آرزوی فراغت از تحصیل. آرزوی قبولی در مقطع بالاتر. آرزوی داشتن دوستانی از جنس دیگر (منظورم دقیقاً جنسیت نیست. جنس زندگی منظورمه) بعدش موبایل شد آرزوم. بعدش فراغت از تحصیل. بعدش رهایی از سربازی. بعدش داشتن کار در یک دفتر و داشتن اینترنت نامحدود. مرحله ی بعدی داشتن کار با حقوق بالاتر در نزدیکی شیراز، و بالاخره داشتن لب تاپ. در نهایت هم داشتن یک خانه مستقل و استقلال کامل در تصمیم گیری. و الآن که به گذشته و حال نظری می ندازم، می بینم همه چیز دارم. به همه ی خواسته هام رسیدم. هنوز هم آرزوهای بزرگتری دارم. برای رسیدن به اونها عجله نمی کنم چون می دونم زمان بسیار زودتر از اونچه فکر می کنم خواهد گذشت و من رو به آرزوهام خواهد رسوند. ولی ای کاش آرزوهام رو با ذکر تاریخ و جزئیات یه جای امن می نوشتم ببینم چند مدت برای رسیدن بهش زمان لازمه. ای کاش یادمون می موند که چه آرزوهایی داشتیم و به کدوماش رسیدیم تا اینقدر از حالمون شاکی و ناراحت نباشیم. اتفات جالبی در فامیل داره می افته. قفلی که در اثر اتفاقات دو سه سال اخیر بر بخت جوونای خانواده زده شده بود، داره به تدریج باز میشه. در عرض همین چند هفته ی گذشته، بخت سه تا جوون فامیل (پسر و دختر) باز شده و این خبر بسیار خوبیه. سال 88 سال عروسیهاست به امید خدا. و جالبیش اینه که از بین پسرهای فامیل، دیگه نوبت منه...! من اصولاً در پیدا کردن خواهر جدید، استعداد جالبی دارم. این مدت هم که فعالیتهای اینترنتیم خیلی کمتر شده و مثل سابق دنبال آدم جدید نمی گردم، آدمهای جدید دنبالم میان! توی این مدت و در عرض کمتر از چند روز دو تا خواهر دیگه هم پیدا کردم. یکیشون اسمش ساغر هست و اون یکی نازنین. (البته هیچکدوم اسم اصلیشون این نیست) و خیلی جالب وارد زندگی هم شدیم. این اخلاق من که به داستان زندگی آدمها و حل مشکلاتشون علاقه دارم، آخرش کار دستم میده. اما این بار، خیلی ساده یه نفر وارد زندگیم شد. در عرض چند دقیقه و با چند کلمه ی ساده. هرجند ماجرایی که نازنین شروع کرد، زندگی منو خیلی تحت تأثیر مستقیم قرار داد، اما زندگی خودش خیلی بیشتر درگیر این مشکل من شد. مشکل زندگی من و مشکل اون با یک حلقه ی ساده به هم پیوستند و من و اون به هم خیلی مربوط شدیم. در حقیقت شدیم قسمتی از قصه ی زندگی هم. دو قصه ی کاملاً جدا اما در نقطه ای مشترک. به سختی تونستم از این قصه فرار کنم، و امتحان سختی پس دادم. هنوزم نمی دونم باید این راز بین ما سه چهار نفر باقی بمونه، یا اینکه می تونم به دوستان همیشه محرمم بگم. به هر حال فعلاً صلاح نمی دونم چیزی در موردش بنویسم تا بار بعدی. قصه ی ساغر البته به این پیچیدگی نبود. یعنی قاطی شدن من و اون به این غلظت نبود. البته نکته هایی جالب توش بود که ممکنه منو به آرزوی بزرگ دوران کودکیم، یعنی نویسنده شدن برسونه. آغاز یک دوستی و شاید همکاری. و محض اطلاع دوستان باید بگم هیچکدوم از این دو قصه ی جدید، عاشقانه نیست... پس الکی دوباره متهمم نکنید! آشنایی با ساغر و قصه ش، و توضیح کوتاهی که در مورد قصه م براش دادم، و خوندن پیعامش توی وبلاگم، اونقدر روم تأثیر گذاشت که دقیقاً همون شب خواب دیدم. بعد از یک سال بی خبری و گذشت زمان. زاهد خلوت نشین، دوش به میخانه شد از سر پیمان گذشت، بر سر پیمانه شد شاهد عهد شباب، آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر، عاشق و دیوانه شد مغبچه ای می گذشت، راهزن دین و دل در پی آن آشـــنــــا، از همه بیگانه شد صوفی مجنون که دی جام و قدح می شکست دوش به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد منزل حـــافــظ کنون بــارگه کــبــریـاست دل بر دلـــدار رفت، جان بر جانانه شد داشتیم با هم قدم می زدیم. توی بازارهای شهرشون قدم می زدیم و صحبت می کردیم. جالب اینجا بود که پدر و مادرهامون هم همراهمون بودن. و جالبتر از اون اینکه دقیقاً همون حرفهایی رو باهاش می زدم که اگر در بیداری دوباره فرصت صحبت باهاش رو پیدا می کردم می زدم. حرفهایی که بر دلم موند که باهاش بزنم. حتی نشد باهاش خداحافظی کنم. هنوز آخرین صحبتی که بینمون رد و بدل شد یادمه: «با مسیج نمیشه صحبت کرد. در اولین فرصت توی مسنجر با هم صحبت می کنیم.» اولین فرصتی که هنوز بعد از 14 ماه هنوز پیش نیومده...! و اکنون حس می کنم وقتش شده دوباره باهاش حرف بزنم. اگر دوباره فرصتی بشه و وقتی که آنلاینه منم انلاین باشم...! خواهر و دو برادر بزرگترم، رفتند و برگشتند. دو تا داداش کوچیکه (من و عباس) رو گذاشتند و رفتند، حاجی شدند و برگشتند! تصور اینکه الآن همه ی اعضای خانواده ی ما بجز ما دو نفر «حاجی» شده باشن، خیلی سخته. ای کاش نصیب ما هم میشد زیارت اون مکعب سیاه شش وجهی که همیشه رو به سوی اوییم! اما لیاقت نداشتیم. ای کاش روزی ما هم دور آن بگردیم و توبه ی واقعی کنیم. ای کاش میشد...! پدرم از یک خطر بزرگ جان به در برد. درست در اولین روزهایی که سه فرزندش به مکه رفته بودند، و در شرایطی که تنها من از پنج فرزندش در این مملکت به سر می بردم، اتفاق بدی براش افتاد. میشه گفت یک سکته مغزی یا خونریزی مغزی. اتفاقی که واقعاً خدا رحم کرد والا سه تا حاجی حتی به مراسم هفتم پدر هم نمی رسیدند! (زبونم لال!) اما با رحم خدا و دعای همه ی فامیل که بسیج شدند برای دعا، پدر به زندگی برگشت. اتفاقی که برای من بسیار سخت بود. بیمارداری از کسی که حتی به تنهایی قادر به رسیدگی به امور شخصی خودش هم نیست... حتی دستشویی و حمام کردن! امیدوارم خدا هیچوقت منو توی چنین وضعیتی قرار نده. نه بصورت بیماردار و نه بیمار. امیدوارم هروقت قراره مرگم سر برسه، سه سوت برم اون دنیا و درگیر بیمارستان و بیمارداری نشم. فیوز رو بزنن و بگن بفرما برو اون دنیا! دوست ندارم کسی رو درگیر چنین دردسری کنم! بیماری پدر و نگرانی کل فامیل، چیز دیگه ای به من آموخت. اگر در کل زندگی خیرت به مردم برسه و کسی رو از خود نرنجونی، محبوب خواهی شد. طوری که با یک بیماری ساده و در شهری غیر از شهر مورد سکونتت، در عرض کمتر از یک ساعت 20 نفر بدو بدو خودشون رو می رسونن بیمارستان. چقدر پدرم بین فامیل دوست داشتنیه... ای کاش من هم روزی چنین دوست داشتنی باشم! من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه و اگر من واقعاً چنین بودم، من هم از پا می افتادم. اما بیشتر خوشحال شدم. خوشحال از اینکه بالاخره قصه ای که با تولدم شروع شده بود، به این شکل به پایان رسید. خوشحالم. و اینک در دوراهی بزرگی قرار گرفته م. دوراهی انتخابی سخت. انتخابی بین دو راه که هرکدوم سختیهای خاص خودش رو داره و شیرینیهای خاص رو. برای هر دو ریسک بالایی باید انجام بدم و امکان ضربه خوردن در هر دو بسیار زیاده. اما به هیچ وجه نمی تونم بین اونها یکی رو انتخاب کنم. از اون بدتر اینه که مطمئنم حتی در صورت موفقیت در هر کدوم از این دو راه، تا آخر عمر حسرت راه دیگه رو بر دلم خواهم داشت. گاهی در رویای رسیدن به یکی غرق میشم و دنیای شادی رو برای خودم می بینم، اما به محض اینکه اون یکی رو می بینم، دوباره سست میشم و رویام رو عوض می کنم. واقعاً مونده م که از بین این دو راه که هر کدام به سویی میره، کدوم رو باید انتخاب کرد؟ فکر می کنم آخرش با استخاره و مشورت با خدا، یکی رو باید انتخاب کرد. تنها کسی که میشه بهش صد در صد اعتماد کرد...! شاد باشید. |
| ساعت ٤:٥٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦ |
|
سلام. + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + بله. زندهام. اما ای کاش مرده بودم. ای کاش با همان حال سال گذشته مرده بودم و چنین روزهایی را نمیدیدم. ای کاش چنین خرد نمیشدم، و ای کاش این «فسوق بعد از ایمان» را تجربه نمیکردم! این است سرنوشت انسانهایی که حتی «دینداری»شان هم «بهانه» است، تا بهانه باشد دیندارند و تا بهانه از بین رفت، دین هم بدرقهاش میکند و دیگر باز نمیگردد. این است سرنوشت من! راه را درست یافته بودم. «پلهپله تا ملاقات خدا» میرفتم. با توفیق خودش و راهنماییهای حاج محمد و انرژی خودم و «بهانه»، هر روز سعی میکردم به خدا نزدیک و نزدیکتر شوم. آنقدر نزدیک شده بودم که خود را در سه چهار قدمی مقصد نهایی میدیدم. کمر شیطان را به خاک زده و خدایی شده بودم. آنقدر به خود مغرور که شیطان را مغلوب و خود را سربلند حس میکردم. آنقدر به خود مطمئن بودم که بر لبهی پرتگاه گناه ویراژ میرفتم و جولان میدادم و به خود و بهانهام میبالیدم. اما باور نداشتم که «مهمترین راه برای اجتناب از حرام، ترک مکروهات است.» و آنقدر به مرز مکروه و حرام نزدیک شدم که ناگاه در عصر یک روز پاییزی منحوس، پایم لغزید و از اوج نردبان ترقی الهی به قعر چاه نیستی و کفر سقوط کردم! چشمانم را گشودم. اینجا در مقام مقایسه حتی پستتر از نقطهای بود که عروجم را به سمت خدا شروع کرده بودم. آنقدر از این سقوط مهلک زخم برداشته بودم که خود را نمیشناختم. آیا من همانم؟! همان که میخواست به ملاقات خدا برود؟ او که تا دقایقی پیش «عرش کبریا» را در دسترس میدید؟! چه بر سرم آمد؟ در عمرم هرگز چنین بالا نرفته بودم، و افتادن از چنین ارتفاعی را هرگز تجربه نکرده بودم. مثل کبوتری که ناگاه از اوج آسمانها سقوط کند، تا مدتها جان برخاستن نداشتم. پس از برخاستن، نگاهی سخت تلخ بر اوج آسمانی که از آن سقوط کرده بودم انداختم و نگاهی سخت جانگدازتر بر چاهی که در آن به سر میبردم. در سالهای اخیر هرگز در چاهی اینچنین عمیق فرو نیفتاده بودم! کبوتر قصهی ما، دیگر پس از آن بال نگشود. گهگاهی انرژی ذخیره شده را با تمام توان در بالهایش جمع میکرد و بال میگشود، اما بسیار زود و پیش از رسیدن به نخستین پلهها، دوباره فرو میافتاد، و این روند چندین بار تکرار شد. هر بار به بهانهای. یکبار میلاد امام رضا(ع) و یک بار محرم خونین حسینی و بار دیگر خانهتکانی عید و... اما هر بار سقوطی دوباره و ناامیدی مجدد. و چنین بود که دریافتم آنچه مانع وصال میشد، بخت و سرنوشت و خانواده نبود، بلکه این «من» بودم که لیاقت نداشتم! آری! لیاقت آنچه را که بعد از سالها پلهپله به دست آورده بودم، نداشتم! آن زمانی که یاران راه کعبه در پیش گرفته بودند، من به شناب ره ترکستان (بلکه ره کفرستان!) پیش گرفته و هرروز از خدای خود دورتر میشدم...!! ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کاین ره که تو میروی به ترکستان است! کبوتر بیپر و بال قصهی ما، هنوز هم برنگشته. هنوز هم بالش شکسته. هنوز هم نمیتونه پر بکشه. هر بار که «توبه» میکنه، تصمیم به بال گشودن میگیره، اما باز چند روز بعد به زمین میخوره. خدا میدونه آیا دیگه میشه این ایمان ورشکسته رو احیا کرد یا نه؟ و آیا کبوتر دوباره بال پرواز به سوی خدا رو پیدا خواهد کرد یا نه؟ عاجزانه ازتون میخوام براش دعا کنید... + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + = + از 11 آبان ماه که وبلاگم رو آپدیت کردم، نزدیک به 9 ماه وبلاگم آپدیت نشد. (فکر نکنید مرخصی زایمان رفته بودما... اون موقعا، هروقت وبلاگ مینوشتم، آرامش بهم دست میداد. آرامشی که در خارج از این محیط مجازی نداشتم. به همین خاطر هروقت زیاد از این زندگی آزرده میشدم، با نوشتن وبلاگ از همهی ناراحتیها یا دستکم مقداری از اونها خلاص میشدم. خالی میشدم. هرقدر وضعم بد بود با نوشتن وضعم خوب میشدم. اما پاییز و زمستون گذشته، که بهواقع پاییز جوونیم بود، دقیقاً وضعم برعکس شده بود. هروقت میخواستم بنویسم یا حتی هروقت فکر نوشتن میکردم و جملات رو در ذهنم میساختم، حالم بد میشد. زندگی نسبتاً شادی داشتم (و دارم)، ولی جز سیاه نمیتونستم بنویسم. هرچه فکر به ذهنم میاومد و هر جملهای از مغزم میگذشت، سیاه بود. غمگین و تیره بود. روزهای خوبی که داشتم با نوشتن وبلاگ و حتی با یادآوری خاطراتم زشت و بد میشد. به همین خاطر مدتها از این دنیا دور شدم. از وبلاگها و فارومها فرار میکردم. از خاطراتم گریزان بودم. مسنجرم رو شاید ٧ ماه اصلاً باز نکردم. خودم رو در زندگی جدید که انصافاً چیزهای جدید زیادی داشت (و داره) غرق کردم و سعی کردم به هیچ عنوان به گذشته برنگردم و فکر هم نکنم. شاید همین راهی بود برای هرچه سریعتر فراموش کردن شکست بزرگی که خوردم. درد شکستن همزمان غرور و ایمان برام اینطور قابل تحمل شد. پیر شدم... ¤ سال ٨٧ شروع شد و به سال سیاه ٨۶ پایان داد. سالی که چشمهی تخلیهی روحیم (چشمهی اشکم) خشکیده بود. انجماد قلبها را از خشکسالی چشمها میتوان فهمید. چشمی که گریستن نمیتواند، زیستن نمیداند. قلب من هم چنان منجمد شدهبود که محرم و عاشورا هم روم تأثیری نگذاشت. گریستن رو به راستی فراموش کرده بودم! اما سال ٨٧ طور دیگهای شروع شد. نخستین روز امسال به برکت دعوت عروسی یه آدم وقتنشناس که دقیقاً روز آخر اسفند رو برای عروسیش انتخاب کرده بود، اجباراً در تهران بودم و اونم در کنار کی؟ رفیق همیشگی گریههام! هــادی! همون که براش میخوندم: بغض نکن که بغض تو آتیش به جونم میزنه... و این آغاز شکستهشدن بغضم بود. بغضی که شش ماه در گلو خشکیده بود و قلب رو منجمد کرده بود! تحویل سال در کنار رفیقی مثل هادی انصافاً تأثیر شدیدی روی من گذاشت. تا جایی که عصر همون روز وقتی علی رو در روز عقد کنونش دیدم (جالبه دو تا از بهترین دوستای آدم در دو روز متوالی داماد بشن...) نتونستم جلوی ترکیدنش رو بگیرم و روز دامادیش رو خراب کردم... ¤ توی این هیر و ویر که من سعی میکردم گذشته رو فراموش کنم و در حال زندگی کنم، خدا هم قربونش برم دست از سر ما برنمیداشت که! چندین بار سعی کرد یه طوری گذشته رو یاد ما بیاره و هی من اذیت میشدم و چیزی هم نمیتونستم بگم بهش (آخه خدای گفتن بندهای گفتن ¤ حقیقتاً نمیدانم چه شد که تمام شد؟ شمارشگر روی عدد ٨٠٠ متوقف شد، حرفهای آخر باقی ماند و ... دیدار به قیامت! ¤ امام رضا این بار خیلی عجیب ما رو طلبید! از اول سال بحث بود که دانشجوها رو ببریم اردوی مشهد، اما من جزء آمار همراهان نبودم. پارسال لااقل چهار بار قصد کرده بودم برم مشهد اما نشده بود و نتونستم روند هرساله م رو (دو بار سفر مشهد در هر سال) تکرار کنم. دلم خیلی تنگ شده بود و با توجه به حال و روزم، چندین بار ابراز تمایل کرده بودم اما هربار با جواب تکراری «جا نداریم» مواجه می شدم. مخصوصاً که چند روز قبل از مسافرت مشهد، یک هفته مرخصی بودم و دیگه نمی شد مرخصی بگیرم اونم یک هفته دیگه. کارهای عقب افتاده هم که مونده بود. بهرحال در روزهای آخر که اتوبوس جور شد، متوجه شدیم که 5 تا صندلی روی بوفه داره که هنوز خالیه... و چند نفر از دانشجوهای لیست رزرو هم به همین سادگی طلبیده شدند! و من هم در کمال ناامیدی، عصر روز پنجشنبه خیلی عجیب و غریب تونستم مرخصی بگیرم و صبح شنبه علی الطلوع مسافر دیار ثامن الحجج شدم! قربونش برم که اینقدر هوای ما رو داره.... اما حیف که من لایق نبودم و نیستم! ¤ روز به روز در حال پاک کردن اثرات خاطرات گذشتهام. روز ١٣ بدر علفها را گره زدم و اثر ماقبل آخر را پاک کردم... تا ببینیم این اثر آخر را کدام روز باید پاک کرد؟! ¤ توی مسافرت مشهد امسال اون حال همیشگی رو نداشتم. نمیدونم چرا... اما شاید دلیلش همین سیاه شدن قلبم باشه. کسی وایتکس خوب سراغ نداره که قلبم رو توش بشورم و دوباره سفید بشم؟! ¤ این ادیتور جدید پرشین بلاگ عجب چیز مزخرفیه! ¤ گاهی فکر میکنم اون قصهای که اینقدر قشنگ و رمانتیک شروع شد و قشنگ پیش رفت، چرا چنین به انتها رسید؟ بعد از مدتها فکر به این نتیجه رسیدم که نه قسمت و تقدیر باعث این جدایی شد، نه اشتباهات من و اون و نه مخالفتهای سایرین. در حقیقت اون روزی که از تهران بریدم و راه کازرون رو در پیش گرفتم، راه زندگیم رو مشخص کردم...! باید میدانستم که در این راهی که انتخاب میکنم، جایی برای او وجود ندارد.... ¤ مرداد ماه پیش علی که در اولین روز سال حالش رو منقلب کردهبودم، رسماً جشن عروسیش رو برگزار کرد و ما رو هم بالاجبار تکون داد... اونجا بود که پیش خودم گفتم شکر خدا که اثری از دانشجوهای ما نیست والا فیلممون رو میگرفتن و پخش میکردن و حالا خر بیار باقالی بار کن ¤ کجاست اون که بارها باهاش دعوا کردم سر نماز نخوندنش؟ کجاست که بیاد گوشمو بپیجونه و دعوا کنه و آدمم کنه؟! هرگز نمیدیدم روزی رو که او نماز بخونه و من اینچنین..........!! ¤ در یک روز آفتابی و گرم، یعنی ١۶ اردیبهشت امسال، رسماً معروف شدیم! تصویر ما در ۶ شبکهی تلویزیونی کشور و حتی تلویزیونهای ماهوارهای روی آنتن رفت...! ¤ در حاشیهی سفر رهیر کشور به کازرون، طی یکی از مهمونیهای فامیلی، به یکی از حکمتهای شکست در پروژهی سال گذشته پی بردم. چطور میتونستم چنین جوی رو سالها تحمل کنم؟! ¤ هرجا میرم تنهام! یعنی تک هستم و بی مشابه. حتی سر کار در سمتی هستم که جز من هیچکس دیگه مشابه من نیست! البته با آغاز مهرماه این تنهایی پایان میگیره و یه همکار و همرتبه گیرم میاد. ¤ چند سال پیش توی وبلاگم نوشته بودم که توی خانوادهی ما همه در سن ٢٧ سالگی داماد شدهن، و حتی خواهرم هم در همین سن ازدواج کرده. گفته بودم که میخوام این سنت رو بشکنم و زودتر ازدواج کنم... و موفق شدم. رکوردی به دست آوردم... هیچیک از اعضای خانوادهی ما در سن ٢٨ سالگی مجرد نبودهاند و من اولین نفری هستم که به این حد نصاب میرسم... ¤ بیست و هشتمین سالگرد تولدم خیلی ساده گذشت. بجز خواهرو دو برادر و پدر و مادرم، فقط یکی از دوستانم روز تولدم رو یادش بود: طناز! به هیچ وجه خبری از کولاک دوستان در سالهای قبل نبود.... ¤ پا گذاشتن روی عشق کسی و شکستن غرورش؟ یا امیدواری دادن در حالی که هیچ امیدی نیست؟ کدومش بدتره؟! ¤ عشقهای قدیم چه زود از خاطرهها محو میشوند و عشقهای جدید چه زود پا میگیرند! بسیار زودتر از آنچه تصور شود! برای دلی که پارهپاره شده و هر تکهی آن همراه کسی به جایی رفته، چقدر فراموش کردن و دل به دلدار دیگری بستن ساده شده! دلی که سنگ شده چقدر زود فراموش میکند! ولی آیا دلی که برای بار نخست دلبسته شده هم به همین آسانیست؟! و آیا واقعاً دلبستگیای که بدین سادگی کهنه میشود و جای خود را به دلبستگی دیگری میدهد نامش عشق است؟! چند ماه میشه که تصمیم جدیدی گرفتم. این بار برخلاف بارهای قبل تصمیمم رو حتی به نزدیکترین دوستانم هم ابراز نکردم. تنها و تنها خودم و افکار خودم که باهاشون بازی میکردم. گاهی اتفاقات رو در جهت مثبت میدیدم و امیدوار میشدم و گاهی در جهت منفی و عقب میکشیدم. در انتظار فرصتی بودم که با کسی این مطلب رو در میون بذارم و مشورت بخوام، اما از دو سه ماه پیش تا بحال هر کاری کردم فرصتش جور بشه نشد. حالا هم که با اتفاق اخیر، همهچیز به حال تعلیق درآمده! چه کنم؟ تا بار بعد و مثنوی هفتاد من کاغذ دیگر، خدانگهدار.
|
| ساعت ٦:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧ |
|
سلام. هنوز زنده ام. یعنی به عبارت صحیحتر، زنده شدم. مرده بودم، و زیارت دوباره ی امام هشتم (ع) دوباره زنده ام کرد... زیارتی با یک سال تأخیر. تیرماه سال گذشته بدون وداع از مشهد برگشتم و گفتم دو هفته بعد دوباره میام، اما دو هفته تبدیل شد به یک سال و دو هفته. و اینچنین بود که من دوباره زنده شدم. البته اگر دوباره به سرنوشت بار قبلی دچار نشم. توضیحات کاملتر رو توی پست بعدی خواهم نوشت... فعلاً به امید دیدار.
|
| ساعت ٤:٤۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۱ |
|
سلام. بازهم توی فرصت کوتاهی که آخر هفته داشتم، اومدم شیراز. قرار بود این هفته برم تهران، اما به دلایلی نشد و یکی دو هفته به تعویق افتاد. در نتیجه بهترین فرصت دیدم که آپ کنم... چون اونجا که هستم معمولا فرصتی دست نمیده که کامپیوتر خالی دم دستم باشه و وبلاگ بنویسم. ضمن اینکه امروز، یک روز خاص هم هست. دیروز تولد تنها خواهرم بود...عزیزی. مدتیه که عزیزی بیش از قبل برام عزیز شده، دلیلشو هم نمیدونم. فقط میدونم عزیزی برام عزیز بوده و هست و خواهد بود. کوچیکتر که بودم گاهی آرزو می کردم ای کاش یک خواهر کوچیک هم داشتم (بخاطر بعضی از منافع الیاسی!) اما الآن میفهمم چقدر خوبه که عزیزی یکییهدونه است و اینطوری قدرشو بیشتر میدونم. هرچیزی که یکییهدونه باشه عزیز میشه...مثل عزیزی! ¤ تعداد موهای سفید سرم روز به روز اضافه میشه. هیچ فکر نمیکردم سفید شدن مو اینقدر روی روحیهم تاثیر بذاره... اما بدجوری حس میکنم پیر شدم. آره... راست گفت اونکه گفت: جوان به حادثهای پیر میشود گاهی...! ¤ امروز هم مثل همهی جمعههای خونه، با صدای دعای ندبهی تلویزیون بیدار شدیم. جمعهها بیدار شدن با صدای بلند تلویزیون تو خونهی ما اجباریه. صبحانه چی بود؟ هلیم! یادم افتاد به روزهایی که با حبیب و سعید و گهگاه تک و توکی از بچهها، میرفتیم شاهعبدالعظیم دعای ندبه میخوندیم، اشکی میریختیم و دل سبک میکردیم، و بعدش هلیم گلپایگان... چه روزهایی بود. اما مدتهاست نه خبری از ندبه هست، نه اشکی و نه راز و نیازی. نه از کمیل شبهای جمعه خبری هست و نه از زیارت عاشورا. نماز اول وقت هم تقریباً ترک شده و گاهی حتی از دستم در میره. قرآن خوندن منظم شبهام هم نامنظم شده. راستی چرا اینطوری شدم؟ چرا از اون حالتی که داشتم و بینهايت ازش راضی و خوشحال بودم بیرون اومدم؟! چه بر سرم اومده؟ ¤ شکر خدا راه افتادم. تقریباً با شرایط جدید زندگی کنار اومدم. تنها مشکلی که دارم اینه که نمیتونم به آینده فکر کنم. تا وقتی فقط به کارهای فردا و برنامهریزی برای اون فکر میکنم، حالم خوبه و شادم. اما به محض اینکه دامنهی فکریم به آیندهی دورتر میرسه، باز قاط میزنم. واقعاً نمیدونم خدا چه نقشهای برام ریخته و من چه باید بکنم. دلیل غمی که توی نوشتههام و صدا و حرفها و رفتارم هست و حبیب توی کامنت نوشتهی قبلی اشاره کرد، همینه. يه دليل ديگهش هم به نظر مياد همين باشهکه توی پاراگراف بالا گفتم. وقتی آدم اشک میريزه٬ غصهها و غمهاش رو همراه اون ازدلش بيرون ميکنه و خالی ميشه. بعد از اون ديگه غمی نداره که بخاطرش اندوهگين باشه. اما وقتی اشکی نباشه٬ غمها توی دل آدم تلنبار ميشن و جلوی شادی رو میگيرن. شاید باید دل زد به دریا و دیوانه شد. به قول مادربزرگ: عاقل مباش تا که غم دیگران خوری ¤ دلتنگم برای تهران... و دوستانم. آنهایی که اینجا هیچ اثری ازشون نیست. از همین الآن روزشماری میکنم برای سفر به تهران. هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر دلتنگ شهر دود بشم! ¤ امروز یازدهم آبان هست... یازده. یعنی دو تا یک. یک یعنی تنها... یعنی تنهایی. دو تا «یک» که کنار هم نشسته باشن، به ظاهر دیگه تنها نیستن. هرکدوم یکی شبیه خودشون پیدا کردن و کنارش نشستن. اما این دو تا یک در واقع هنوز تنهان. فاصلهای که بینشون هست همیشه هست... و «یک»های یازده هیچوقت باطنا خوشحال نیستند. این فاصلههاست که زندگی رو می سازه. بین من و تو فاصله غوغا میکنه کار ما هم شده شمردن یازدهها، به امید روزی که فاصلهای بین دو یک تنها نباشه.....
¤ شش ماه گذشت! همين و ديگر هيچ! مرا قـسمت همـین بـاشد که پـنهان مهر او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد ¤ دو روز پیش بعد از چند ماه دوری، همراه پسرخاله رفتیم سر قبر حافظ. دلم برای حافظيه و برای اشعار حافظ تنگ شده بود. گفتم بعد از مدتها بيتی از حافظ بنويسيم بد نيست... غـمناک نبـاید بود از طعن حـسود٬ ایدل! شاید که چو وا بیني٬ خیر تو در این باشد ¤ تا حالا آمپول زدی؟ دقت کردی هرچقدر بیشتر عضلاتت رو منقبض کنی، درد بیشتری میکشی. آمپولزنها همیشه همینو توصیه میکنن. منم دیدم هر چی بیشتر مقاومت میکنم و به خودم فشار میارم، درد بیشتری تحمل میکنم. تصمیم گرفتم دل رو بزنم به دریا. خودم رو شل کردم و سپردمش دست خودش، که میدونم بهترین آمپولزن دنیاست!
|
| ساعت ۱۱:٢٤ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٦ |
| ساعت ۱۱:٤٩ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٢ |
|
سلام. ماه رمضان آمد. ماه ميهمانی خدا. اما افسوس که ما هر سال٬ عيد فطرمان را همانگونه آغاز میکنيم که رمضان را شروع کردهبوديم٬ و حتی گاهی گنهکارتر. انگار نه انگار از دريای مغفرت الهی رد شدهايم. انگار نه انگار يک ماه فرصت داشتيم هرچه گناه داشتهايم بشوييم و هرچه نيکی کنيم صدبرابر اجر بگيريم. افسوس که هنوز معنای ميهمانی خدا را در نيافتهايم...! بار قبلی در مورد معشوق بودن و دردسرهاش نوشتم. به دليل جلوگيری از طولانی شدن متن٬ خيلی به اين موضوع نپرداخته بودم٬ اما الآن که مطلب رو میخونم حس میکنم يه چيزيش کمه. خودم هم راضی نشدم. پس از اول جريان رو تعريف میکنم. ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ يکی از دوستان نزديک من٬ مدتی هست که درگیر يک ماجرای عاشقانه شده٬ و تا اندازهی زيادی زندگيش تحتالشعاع قرار گرفته. طفلک به کل قاطی کرده. از طرفی ابراز علاقههای پیدرپی دخترک که به هيچ وجه بیخيال ماجرا نميشه٬ و از طرفی خودش و دلش و ايدهآلهای ذهنيش برای همسر آينده. از طرفی به خودش فکر میکنه و میبينه طرف از خيلی جهات اون شرايط و خصوصياتی که مد نظرش هست رو نداره٬ و از طرفی دل دختر و حرفهاش و اصرارها و گريهها و تمناهاش که: «هرطور بخواهی ميشم٬ فقط بگو چطور باشم؟!» دخترها معمولاً به اين سبک عاشق نميشن. يعنی يا اصولاً به پسر دل نمیبندن يا اگر هم دلبستگی پيش اومد٬ به اين وضوح و روشنی به خود طرف ابرازش نمیکنن. راز رو در دل خودشون نگه میدارن و سعی میکنن با رفتارها و روشهای زنانه٬ طرف رو به سمت خودشون بکشن و کاری کنن پسرک اولين ابراز علاقه رو بيان کنه. معمولاً يک دختر غرورش رو با ابراز عشق به يک پسر نمیشکنه. چون اگر به مرادش نرسه٬ شکست بزرگی میخوره که تا آخر عمر اثر اين شکست روی زندگيش باقی میمونه. اما پسر میتونه بارها غرورش رو بشکنه و ابراز علاقه کنه٬ هرچند شکست بخوره. اصولاً خدا دخترها رو برای معشوق بودن آفريده و پسرها رو برای عاشق بودن. اما گاهی برعکس ميشه. يعنی دختر بينوا اينقدر وضعش خراب ميشه که حاضر ميشه غرورش رو بشکنه و ابراز علاقهی مستقيم کنه. در اينجا دو حالت پيش مياد. پسر پاسخ مثبت ميده و ماجرا به خير و خوشی ادامه پيدا میکنه٬ که فبهاالمراد... و يا اينکه پسر دست رد به سينهی دختر میزنه٬ که معمولاً همينطور ميشه. از اونجايی که پسرها اصولاً جنبهی معشوق بودن رو ندارن (پسرها ذاتاً برای عاشق شدن آفريده شدهن!)٬ از اينجا قصهی دردناک دختر بينوا آغاز ميشه. از دختر اصرار و گريه و تمنا٬ و از پسر انکار و فرار. قصهی دوست ما هم بعد از چند ماه به اين نقطه رسيده. واقعاً مونده که چه کنه. از طرفی نمیتونه اعتقادات خودش رو زير پا بذاره٬ و از طرفی دلش نمياد دل دختر بينوا رو بشکنه. اين مسأله الآن به قدری براش بزرگ شده که واقعاً تمام فکر و ذکر و دغدغهش شده تصميم گرفتن در اين مورد. اين حالی بود که توی نوشتهی قبلی اشارهای بهش کردم. من پيش از اين٬ برای خودم دنيای رويايی تصور میکردم. فکر میکردم چه خوشبخته اون پسری که مورد عشق يک دختر قرار بگيره. هر روز توی ذهنم برای خودم قصهای میساختم که آخرش به اينجا برسه دنيايی برای خودم تصوير کرده بودم. گاهی حتی حسرت میخوردم به شخصيتهای که توی فيلمهای مختلف در چنين شرايطی قرار گرفته بودن٬ و دوست داشتم جای اونها باشم. پيش خودم میگفتم مگر من چی از اينها کمتر دارم که نمیتونم در چنين شرايطی باشم؟! اما اين چند مدت که حال و روز اون دوستم رو ديدم و درک کردم٬ متوجه شدم اين حالت نهتنها خوب نيست٬ بلکه بسيار آزاردهندهست. به هيچ وجه طاقت تحمل شرايطی که اون دوستم داره رو ندارم. الآن شکر میکنم که اونقدر خوب نيستم که کسی رو به خودم تا اين حد علاقهمند کنم. شکر میکنم که معشوق نيستم... بله! من برای عاشق بودن آفريده شدهم نه معشوق بودن! ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤ مدتيه برگشتم تهران... البته بطور موقت. چند تايی کار داشتم که بايد انجام میدادم٬ و شکر خدا بيشترشون تموم شده و همين يکی دو روز برمیگردم شيراز. روز به روز داره حالم بهتر ميشه. هم از نظر روحی و هم جسمی. مشکلات گوارشی در آستانهی ماه رمضون دوباره اوج گرفت٬ و اين بار به شکل جديد. اين بار از درد خيلی خبری نيود٬ اما جای خودش رو به کماشتهايی وحشتناک داده بود. نزديک به يک هفته اينقدر کمخوراک شده بودم که سابقه نداشت. خيلی شبها بدون شام میخوابيدم٬ يا چند تا بيسکويت و يه کاسه ماست و آبميوه و مايعات. صبحانه هم که تقريباً تعطيل بود. نهايتش چای با يکی دو تا بيسکويت. ناهار هم يک پرس سفارش میدادم و دو روز متوالی میخوردم. بيش از اون از گلوم پايين نمیرفت. جالب اينجا بود که در عين حال خيلی وقتها گرسنه هم بودم. اما انگار يه چيزی راه گلوم رو بسته باشه٬ هيچ چيز سفتی نمیرفت پايين. اما با يه اتفاق جالب٬ اشتهای من راه افتاد و سلامتی دوباره بهم برگشت. حدس میزنيد اون اتفاق چی بود؟ يک سفر! توی روزهايی که نه جای موندن داشتم و نه کاری برای انجام دادن٬ تصميم گرفتم دو سه روز برم شمال پيش تنها عمهم. پيرزنی زندهدل و با خصوصيات منحصر به فرد. اجازه بديد در نوشتهی بعدی سفرنامهی شمال رو که اتفاقاً مفصل هم هست توی نوشتهی بعدی بگم. ¤ توی اين روزها که توی کار خودم مونده بودم و شديداً تو فکر بودم٬ يه چيز فقط میتونست منو از اين فکرها در بياره: وارد شدن به يه دنيای جديد و غرق شدن در اون. طوری که وقت نکنم فکر ديگهای کنم. به همين دليل خودم رو در دنيای ورزش که شديداً مورد علاقهمه غرق کردم. راديو٬ روزنامه٬ خبر٬ اينترنت٬ ... فقط يک صحنهش رو براتون تعريف میکنم تا بفهميد تا چه حد...! تصور کنيد راديو ورزش با هدفون توی يه گوشم٬ جلوی تلويزيون نشستهم و اخبار ورزشی رو میبينم و با گوش ديگه میشنوم٬ و توی دستهام روزنامهی ورزشی که همزمان میخونم...! ديوانه شدم مگه نه؟ گـفتم شايد نـديـدنت از خـاطرهت دورم کـنـه گـفـتـم صـداتـو نـشـنـوم٬ شـايد که از دلـم بـری نـديـدن و نـشـنيـدنـت٬ عـشـقـت رو از دلـم نــبـُرد ¤ مثل اينکه امسال امام رضا قربونش برم داره ما رو اذيت میکنه. يه بار ديگه هم برنامهريزی کردم برم مشهد و نشد. به دلايل مختلف، برای دومين بار در طول يکی دو ماه اخير٬ دعوتنامهی مشهد ما باطل شد. من قرار بود شب نيمهی شعبان در حرم آقا(ع) باشم و دعای کميل بخونم٬ اما بازم نشد. ولی مطمئن باشيد به محض اينکه بتونم٬ ميرم. ¤ يه توصيه از برتولت برشت: از رفتن به جايی که رفتن به آنجا سودی ندارد بپرهيزيم٬ از گفتن چيزی که گفتنش سودی ندارد اجتناب کنيم٬ و فکر کردن در مورد موضوعی که فکر کردن به آن چيزی را حل نمیکند به دور بيندازيم. ¤ شيراز که بودم٬ داشتم توی کمد دنبال يه چيزی میگشتم که يه چيز ديگه پيدا کردم... نشريهی دانشجويی فرهنگی دف٬ شمارهی خداحافظی! آخ که يهو رفتم به اون دنيا... دنيايی سراسر شادی و شور٬ و در عين حال دردسر. دنيای دوستداشتنها و يادگرفتنها. روزهای شيرين عاشقی. چند صفحهش رو ورق زدم و نوشتههای بعضيا از جمله خودم رو خوندم. کلی دلتنگ گذشته شدم. اما ب قول يکی از دوستان٬ آدم نبايد توی گذشته زندگی کنه. زندگی در گذشته همهش دلتنگيه و بس...! ولی واقعاً ياد باد آن روزگاران ياد باد... ¤ يکی ديگه از کارايی که توی شيراز انجام دادم٬ آغاز روند آشتی دادن خانواده با اينترنت بود. به مامان و بابا نشون دادم چطور ميشه از اين وسيله٬ استفادههای مثبت کرد و کلی تبليغات مثبت در اين زمينه کردم. به نظر میرسه با يکمی کار هدفدار٬ خيلی از مشکلات من حل بشه. ¤ حال و هوای جالبی دارم. حس میکنم تاريخ داره تکرار ميشه. ياد اون دوران افتادم.... و هفدهسالگيم و شيفتگی. روزهايی که سخت گذشت و به من خيلی چيزها ياد داد. بذاريد اينو هم بعداً مفصل توضيح بدم. ¤ توی سفر بهشهر دوباره همون فيلم اگه میتونی منو بگير رو ديدم. باز هم به اون صحنهی رقص يکدستی کلی خنديدم٬ و يه جملهی تأثير گذار ديگه: وقتی راه نفست بند مياد تازه میفهمی زندگی چه مزهای داره... ¤ پسرعمو داشت کتاب تاريخی میخوند٬ با اينکه رشتهش مهندسيه و اصلاً هم وقت آزاد برای مطالعات اينطوری نداره. وقتی ازش دليل پرسيدم٬ چيز جالبی گفت. «يکی از نشونههای سلامت روانی آدم اينه که از چيزهايی که قبلاً لذت میبرده هنوز هم لذت ببره.» با اين حساب من که هنوز از ورزش و رمان و بازيهای کامپيوتری و خيلی چيزهای ديگه لذت میبرم٬ هنوزم روانم سالمه. هنوز ديوونه نشدم ¤ حبيبم... کجايی؟! بی ما کجا رفتی؟ مگر قرار نبود با هم برويم؟!! فرزندم! آنجا که رسيدی٬ وقتی چشمت به آن سياه دوستداشتنی افتاد٬ ياد ما هم باش. از صاحبخانه بخواه که ما را هم بطلبد. ما را هم به حريم امنش راه دهد... نام ما را هم در جمع حجاج بنويسد...! اَللّهُمَّ ارْزُقنا حَجَّ بَيْتِکَ الحَرامِ فی عامی هذا وَ فی کُلِّ عامٍ... يعنی روزی میآيد که ما هم جشمان پرگناهمان را بر آن سياه دوستداشتنی بيندازيم و اشک بريزيم؟ يعنی روزی میآيد که ما هم پشت سر آن سبزقبای سپيدروی٬ رو به سوی خانهی سياهپوش نماز شکر بگذاريم؟ سياهیهای دلهامان را با باران رحمت الهی بشوييم و سپيد گرديم؟ و چه زيباست ميهمان خانهی خدا بودن در ماه ميهمانی خدا...! |
| ساعت ٤:۱۸ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٦ |
|
سلام. چیه؟ انتظار نداشتین به این زودی دوباره آپ کنم؟! آره. یه مدتیه که خودم و راهم رو گم کردم. البته فکر نکنید که به پوچی رسیدم و همین امروز و فرداست که مثل بعضیا خودم رو آتیش بزنم! نه اینقدر هم وضع خراب نیست. منتها قصه اینه که نمیدونم باید چیکار بکنم. هدف مشخصی توی زندگیم ندارم. یعنی هدف کوتاهمدت و بلندمدتی که بتونم بر اساس اون راه زندگیم رو ادامه بدم ندارم. تمام رویاهایی که توی ذهنم برای آیندهم ساخته بودم٬ یه جورایی مخدوش شده. میبینم اون زندگی ایدهآلی که توی ذهنم بوده٬ یه هیچ شکل در دنیای فعلی به دست نمیاد. در تمام زندگیم٬ همیشه مشکل من این بوده که توی رویاهام زیادی زندگی میکنم و زیاد اونها رو پرورش میدم و بزرگ میکنم٬ و وقتی توی دنیای واقعیت قرار میگیرم و تفاوت وحشتناکش رو با تصوراتم میبینم٬ سرخورده و ناامید و غصهدار میشم. به نظر من٬ آدم باید هر شب که سرش رو روی متکا میذاره٬ به این فکر کنه که فردا چه کار باید بکنم؟ و هر صبح که سرش رو مجدداً از روی متکا برمیداره٬ بازهم فکر کنه که امروز باید فلان کار رو بکنم و فلانجا برم و ... کلاً اینکه هر روزش برای همون روز برنامهای داشته باشه. این حداقلش هست. در حقیقت آدم باید برای هر روز و روزهای بعد و هفتهها و ماهها و سالهای بعدش٬ یه ایدهی کلی و برنامهی کلی توی ذهنش باشه. اگر اینطور نباشه و برنامهای نباشه٬ زندگی آدم معنای خودش رو از دست میده٬ و این همون حالتی هست که من الآن دچارش شدم. هرشب که میخوابم٬ نمیدونم فرداش باید چیکار کنم. صبح که بلند میشم نمیدونم امروز و این هفته باید چه کنم؟ همهش در انتظار گذر زمان هستم و دلم رو خوش کنم به اینکه هرچه پیش آید خوش آید. پیش از این گزینههای مختلفی توی ذهنم برای آیندهم تصویر کرده بودم٬ که الآن که خوب فکر میکنم میبینم توی هر کدومش لااقل به یکی از آرزوهای قلبیم نمیرسم و این راه یکی از نیازهام رو برطرف نمیکنه. یکی از دلایل حس عجیب و غریبم همینه. پوچی و بیهدفی و سرگردانی. شبیه همون وضعیتی که چند سال پیش باهاش درگیر شده بودم و باعث شد مدت تحصیلم بیش از حد معمول کش پیدا کنه. اما این بار وضعم تفاوتهای فاحشی با قبل داره. شرایطی که قبلاً هیچوقت تجربهش نکرده بودم و بهش حتی فکر هم نکرده بودم. همینه که آرمانشهری که توی ذهنم برای آیندهم تصویر کرده بودم خراب شده و هنگ کردهم. دلم میخواست همین الآن چشمام رو ببندم و وقتی باز میکنم٬ شیش ماه به عقب برگشته باشم. به زمانی که این مشکلات وجود نداشت و جور دیگهای دنیا رو میدیدم. یا لااقل حالا که نمیشه به عقب رفت٬ شیش ماه به جلو برم. موقعی که دیگه تکلیف معادلهی چهار مجهولی مسکن-ازدواج-شغل-تحصیل یا لااقل قسمتی ازش مشخص شده باشه و بتونم با بقیهش دست و پنجه نرم کنم. چشمامو ببندم و وقتی باز کنم که توی سرازیری زندگی افتاده باشم. گذر از این گردنهای که توش هستم٬ واقعاً انرژی زیاد و انگیزهی قوی میخواد٬ که من منبع انرژی و انگیزهم رو با اشتباهاتم از دست دادهم. فقط و فقط خدا برام مونده٬ و ایمان و توکل بهش. چیزی که اگه اون رو هم از دست داده بودم٬ شاید واقعاً باید گوشهی جوب خیابونها دنبالم میگشتید. ¤ «قبول شدی!» این جمله٬ خبر خوبه یا بد؟ قطعاً میگید خبر خوب. اما من امروز وقتی این جمله رو شنیدم٬ نمیتونستم بگم خبر خوبیه یا بد. یه سری چیزایی به دست میارم در قبال یه سری چیزها که از دست میدم. هنوز نتونستم خودم رو قانع کنم که ارزش کدومشون بیشتره. ¤ به نظر میرسه سلامتی من به کوچکترین اتفاق زندگیم بسته شده٬ و تا اتفاقی میافته مریض میشم. البته الآن شکر خدا زیاد حالم بد نیست٬ اما به محض اینکه فکر و خیال به سراغم میاد دوباره اشتها و گوارش قاطی میکنن. گرسنه میشم ولی نمیتونم غذا بخورم٬ یعنی از گلوم پایین نمیره. البته سابقهی درد معده و بیاشتهایی رو داشتم و میدونم چه باید بکنم٬ اما شرایطی که از اول هفته پیش اومده٬ کاملاً جدیده و نمیدونم راه درمانش چیه. چند روز پیش که خودم رو وزن کردم متوجه شدم در عرض شاید کمتر از یک ماه ۶ کیلو وزن کم کردم و دوباره رسیدم به ۵۸ کیلو. البته خوشبختانه بیشتر وزن کم شده از چربیهای شیکم محترم بوده و تأثیر بدی نداشته شکر خدا! بچهتر که بودم٬ یه وقتایی که احساس کمبود محبت و توجه بهم دست میداد٬ پیش خودم آرزو میکردم ایکاش یه بلایی سرم بیاد و مریض بشم یا زمین بخورم و کارم به دکتر و بیمارستان بکشه٬ شاید مورد توجه بیشتری قرار بگیرم و نیازم برطرف بشه. (البته ناگفته نماند هنوزم گاهی وقتا از این آرزوهای احمقانه میکنم! ¤ چند مدته که دارم فکر میکنم چقدر راههای انحراف آدم از جادهی درستی و حقیقت زیاده. فقط کافیه چشمتو باز کنی و انواع و اقسام راههایی رو که بندههای خدا (خواسته یا ناخواسته) برای دور کردنت از اون و جادهی رسیدن به خود خدا ایجاد کردن ببینی. برای دور شدن از خدا کافیه چشمتو ببندی و به حرف اعضای بدنت گوش بدی. حالا میخواد چشم باشه٬ گوش باشه٬ دست باشه٬ یا هر عضو دیگه. کافیه عقلتو بدی دست نیازت٬ و بعد که چشمتو وا کنی ببینی یه جایی هستی که دیگه از خدا و راهش اثری نیست. البته شانس بیاری و چشماتو وا کنی٬ بعضیا که تا آخر عمرشون هم این چشم لعنتی رو باز نمیکنن و تا آخر عمر فکر میکنن راه درست رو پیش گرفتن. قرآن اسم این دستهی آخری رو گذاشته مغضوب علیهم و دستهی دوم رو ضالین. همون دو گروهی که روزی ده بار باید از خدا بخوایم ما رو جزئشون قرار نده. یه وقتهایی فکر میکنم چه راههایی رو در گذشته رفتم و الآن متوجه شدم اشتباه کردم٬ و چه راههایی که برام باز شده که برم و نتونستم یا نخواستم که برم٬ و چه راههایی که فقط کافی بود چشمم رو ببندم و باز کنم و خودم رو در سراشیبی گناه ببینم و نتونم دیگه ترمز کنم. همینها رو که میبینم میفهمم خدا چقدر دوستم داشته که از اون گردابها نجاتم داده و نذاشته گردبادهای دیگه منو از جا بلند کنن و ببرن. همینه که میگم خدا خیلی منو دوست داره٬ با اینکه میدونم لیاقت اینهمه محبتش رو ندارم! ... وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ... ... هر كس از خدا پروا كند [خدا] براى او راه [گریز و] بيرونشدنى قرار مىدهد٬ و از جايى كه حسابش را نمىكند به او روزى مىرساند و هر كس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است ... (قسمتی از آیههای ۲ و ۳ سوره طلاق) اون روز٬ دقیقاً همین اتفاق برای من افتاد. از جایی که هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم٬ راهی برای من باز شد به یک بهشت. چیزی که در تصورم هم نمیگنجید. با اینکه شرط اول آیه (پروای از خدا) رو انجام نداده بودم٬ ولی همینکه قصدش رو کردم خدا راه رو برام باز کرد. الآن هم اگر میبینم راه رو بسته٬ مطمئنم از جایی که عمراً فکرش رو نمیکنم٬ راه خروج دیگهای باز میکنه. مطمئنم... و قلبم روشنه. ¤ گاهی آدمها خیلی زود شخصیتشون رو نشون میدن. در نظر اول یا اولین روزها و ماههای آشنایی٬ میفهمی که طرف چند مرده حلاجه. اما گاهی وقتها سالها باید بگذره تا کسی رو درست بشناسی. کسی رو که مدتها و حتی سالهاست شناختی و ارتباط داری باهاش٬ گاهی سر یه اتفاق یا یه امتحان٬ تازه چشمات به روی شخصیتش باز میشه و میفهمی اون که توی تصوراتت اونطور تصویر میکردی٬ در واقع چطور آدمی بوده و تو نمیدونستی. شناخت آدمها خیلی مشکله... خیلی! ¤ قصد کردی راهی رو بری٬ راهی که تا حالا تو عمرت نرفتی و نمیدونی چه مشکلاتی ممکنه برات پیش بیاد و چه مزایایی داره. چطور میتونی تصمیم بگیری که بری یا نه؟ خطراتش میارزه به مزایاش؟! میتونی برای رسیدن به هدف٬ سختیهایی رو که تاحالا لمس نکردی و شناختی ازشون نداری تحمل کنی؟ اصلاً میدونی تحملت در مقابل این سختیها چقدره؟ چاره چیه؟ فقط همون که گفتم! بعد از فکر و مشورت٬ فقط یه چیز... توکل! همین توکل به خدا بس است! ¤ من اعتقاد دارم خدا هر چیزی رو که از آدم بگیره٬ به جاش یه چیز بهتر بهش میده. البته این در صورتیه که اون بندهش رو دوست داشته باشه. گاهی هم خدا قبل از گرفتن یه چیز٬ چیز بهتر رو بهت میده یا راه رسیدن بهش رو برات باز میکنه. خودم بارها این مسأله رو تجربه کردم و بهش ایمان آوردم. به همین خاطر وقتی خدا چیزی رو ازم میگیره٬ سعی میکنم با این اعتقاد به مسأله نگاه کنم و انتظار چیز بهتر رو بکشم٬ یا دنبال چیز بهتری بگردم که خدا بهم داده. اما سوال اصلی اینجاست که اگه چیز بهتری بهم نداد یعنی دوستم نداره؟! من که بارها بهم ثابت شده خدا دوستم داره٬ اونهم کم نه! پس انتظار بهترینها رو میکشم... ¤ تا بحال به حرف دلم زیاد گوش کرده بودم٬ اما همیشه با عقلم راه رو انتخاب میکردم. اما همین یک بار به حرف دلم گوش کردم و پا توی راه ناشناخته گذاشتم٬ راهی که بعضی از مشکلات رفتنش رو میدونستم و بعضیاش رو نه. فکر میکردم راهی که دل پیش پای آدم میذاره راه بدی نیست. البته درست فکر میکردم٬ اما دل سالم! نه دل من که در گذر زمان و هجوم بادهای پاییزی و رفت و آمد آدمهای مختلف و مهرها و نفرتهای مختلف٬ تیکهپاره شده و جای سالمی توش نیست. و این است سزای گوش سپردن به حرف دل! غـمناک نباید بـود از طعن حسود٬ ای دل! شاید که چو وابینی٬ خیر تو در این باشد! ¤ زندگی آدم شبیه فیلمه. خیلی وقتا حس کردم اگه یه دوربین دنبالم بود٬ قسمتی از یه فیلم جالب به تصویر کشیده میشد. نمونهش همین چند روز پیش. حیف که نمیشه توصیفش کرد... ¤ خیلی فکر میکنن عاشق شدن بدترین درد دنیاست. به راستی هم عاشق شدن بد دردیه٬ که آدم رو خرد میکنه. اما دردی بدتر از اونهم هست٬ معشوق شدن...! عاشق هرچقدر هم که درمونده باشه٬ راه خلاصش دست خودشه و دیر یا زود میتونه فارغ بشه. اما کسی که معشوق باشه چی؟! اون که همهچیزش دست دیگری هست...! و بیچاره اون کسی که هم عاشق باشه و هم معشوق...!
میلاد گل نرگس٬ خاتم ائمهی هدی و جانشینان بحق پیامبر گرامی اسلام(ص)٬ منجی عالم٬ منتقم آل محمد(ص)٬ پادشاه دادگستر٬ واسطهی فیض الهی٬ منادی عدل الهی در زمین٬ بر تمام منتظران واقعی آن حضرت فرخنده باد! نشسته ایم که بیایی و پرچم اسلام حقیقی را برافرازی. ماییم و این انتظار...! ... اَللّهُمَّ وَ أَقِمْ بِهِ الْحَقَّ، وَ أَدْحِضْ بِهِ الْباطِلَ، وَ أَدِلْ بِهِ أَوْلِياءَكَ، وَ أَذْلِلْ بِهِ أَعْداءَكَ، ... ... خدایا! به آن حضرت، دين حق را پاينده دار٬ و (بوسيله او) اهل باطل را محو و نابود ساز و دوستانت را با آن حضرت (به راه معرفت و سعادت) هدايت فرما و دشمنانت را به واسطه او ذليل و خوار گردان... |
| ساعت ۱٠:٢٦ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۳ |
|
سلام. صدای من را از شيراز٬ خيابون خونمون٬ اتاق خودم و کامپيوتر خودم میشنويد! روزهايی که گذشت٬ خيلی بهتر از گذشته بود. کمکم از نظر جسمی سلامت خودم رو بازيافتم و از نظر روحی هم به آرامش نسبی رسيدم. اما با اين حال٬ روزهايی که گذشت و میگذره خيلی برام خستهکننده و يکنواخته. فقط عمر میگذرونم و هيچ بهرهای ازش نمیبرم. اين بلاتکليفی در مورد سکونت و کار و ادامهی تحصيل و ازدواج٬ اينقدر فکر منو مشغول خودش کرده که واقعاً نمیدونم چه تصميمی برای آيندهم بگيرم. متأسفانه اين چهار عنصر٬ کاملاً هم به هم وابسته هستن و نميشه در مورد يکيشون بدون توجه به بقيه تصميم نهايی گرفت. به همين خاطر هست که منتظرم زمان بگذره و لااقل يکی از اين موارد تثبيت بشه تا بتونم در مورد بقيه درست تصميم بگيرم. توی اين مدت برای اينکه کمتر فکر و خيال کنم و از اون حال وحشتناک بيرون بيام٬ چند تا راه به ذهنم رسيد. يکيش اين بود که بهجای موسيقی که حالم رو بدتر میکرد٬ راديو گوش میکردم. هروقت بيکار بودم و فکرهای آشفته به سراغم میاومد٬ سريع هدفون رو میذاشتم تو گوشم و .... راديو ورزش! هرچند به هر ورزشی علاقه ندارم و شايد بيش از نصف برنامههای اين شبکه رو دوست ندارم گوش کنم يا از گوش دادنش لذت نمیبرم٬ اما بههرحال يه سر و صدايی تو گوشم مياد و نمیذاره ذهنم روی افکار آزاردهنده متمرکز بشه. گهگاه موسيقیهايی هم پخش ميشه و حال و هوام رو عوض میکنه. اونم نه از اون مدل موسيقیهايی که دوباره منو ياد گذشته و غصهها و دلتنگیهام بندازه. گاهی هم که توی شبکههای مختلف راديويی٬ برنامهی قابل توجهی پيدا نمیکنم٬ سريع آنتن رو میچرخونم روی راديو قرآن! و اين شنيدن آوای تلاوت قرآن عجب حالی به آدم ميده. آرامش عجيبی که اگه بهش واقعاً گوش بدی و سعی کنی بفهمی و معنيش رو درک کنی٬ آنچنان نيرو و حالی بهت ميده که گفتنی نيست. دنبال يه سری تلاوت خوب قرآن میگردم که بريزم روی مينو و دائم گوش بدم. دوای درد من همينه. ¤ گر حال تو هم چون من آشفته خراب است٬ ای وای به حال هر دوی ما! قرار شد خوب باشی تا خوب باشم. شنيدم که خوبی. يعنی ظاهراً خوبی. اون داخل قلبت و فکرت رو فقط خدا میدونه چطوره٬ و خودت. اميدوارم باطناً هم شاد باشی و غصه تو خونهی دلت جا نکنه. شاد باش! ¤ اگه میتونی منو بگير! اين عنوان يه فيلم ايرانی طنز هست که اين روزها روی پردهی سينماها هست. البته بجز تيکهی رقص با يک دست گرفتار (که منو تا حد مرگ خندوند و هنوزم هروقت يادم مياد خندهم میگيره!) و يکی دو صحنهی جالب ديگه٬ چيز قابل توجهی نداشت. فقط يه جملهی بسيار جالب توش بود که آدم رو به فکر میبرد. گاهی وقتها آدم لازمه زمين بخوره٬ قبل از اينکه زمين اونو بخوره... ¤ از اين شهر خسته شدهم. نه از اين شهر... از اين زندگی خسته شدهم. اين شهر و اون شهر نداره... همهجا همينطوره. دلم میخواست میتونستم پر بکشم به يه شهر ديگه... يه جای ديگه. جايی که آزاد باشم... خودم تصميم بگيرم و خودم زندگی کنم. یه شهر آزاد٬ فارغ از دغدغهها. يه جای دور... ¤ بابا؟ گریه؟! اشتباه کردم یا درست متوجه شدم؟ گریهش بخاطر وفات امام هفتم بود یا بخاطر مشکلات من و عباس؟ یا شایدم دلتنگی یا ...؟ هنوز نفهمیدم. دیدن اشک یک پدر خیلی سخته٬ چه برسه به اینکه پدر خودت باشه. اینقدر شوکه شده بودم که هیچی نگفتم و ترجیح دادم به سکوت بگذرونمش. خدا آخر و عاقبت ما رو ختم به خیر بکنه. ¤ بعد از سالها٬ بالاخره همت کردم و رفتم بهشت زهرای کازرون٬ سر قبر اقوام. پدربزرگ٬ مادربزرگ٬ خاله و چند تا ديگه از اقوام دورتر. پدربزرگی که فقط پنج روز بعد از وفاتش به دنيا اومدم و خاله و مادربزرگی که قبل از چهارسالگی من فوت کردهن٬ و طبعاً من نسبت به هيچکدومشون حس خاصی ندارم. اما اين بار حس غريبی داشتم و ديدن يک منظره٬ اين حس رو عجيب تشديد کرد. ديدن برادری که بر سر قبر خواهرش فاتحه میخونه٬ اونم بعد از ۲۴ سال از سانحه. برادری که به همراه اعضاء خانوادهش از سانحهی تصادف جان سالم بهدر میبرند و فقط خواهر جوان...! ¤ حس غريبی داشتم. دوباره چشمم توی چشماش افتاد٬ اما اين بار با دفعات قبل يه فرق بزرگ داشت. شخص عوض نشده بود٬ بلکه ديدگاه من عوض شده بود. اين بار با عينک واقعيت میديدمش نه با عينک خوشبينی. اين بار برخلاف دفعات قبل زياد هم ديدمش. در واقع دائم جلوی چشمم بود٬ و ديدنش منو ياد يک آشنا میانداخت و آتيشم میزد. گاهی پوزخند کوچيکی میزدم و پيش خودم میگفتم: افسوس که هرگز نخواهی فهميد چه حسی نسبت به تو داشتم...! و گاهی هم به گذشته و سادگی خودم میخنديدم و میگفتم: چشماتو وا کن و ببين... اين کجا و آن کجا؟! ¤ ماه رجب هم به پايان رسيد. ماه رجب ماه خداست و در واقع نقطهی شروع يک دورهی رياضت سهماهه برای خودسازی٬ که با فرا رسيدن عيد فطر به پايان میرسه. ماهی که هر سال سن منو يک سال اضافه میکنه. امسال از ماه رجب بيشتر از قبل بهره بردم و بيشتر از قبل درکش کردم. دعای هرروزهی ماه رجب رو خيلی وقتها بعد از نمازم زمزمه میکردم و حفظ شدم. امسال هم معنی اين دعای شريف رو بيشتر درک میکردم و هم به دليلی که بماند٬ هر بار با خوندنش بيشتر غصهدار و دلتنگ میشدم. برای آخرين بار اين دعا رو زمزمه کردم و سپردمش به خدا٬ تا رجب سال آينده. عمر چقدر زود میگذره! يا مَن اَرجوهُ لِکلِ خَير ٍ و آمَنُ سَخَطَهُ عِندَ کلِّ شرٍّ يا مَن يُعطِي الکَثيرَ بالقَليل يا مَن يُعطي مَن سَألَهُ يا مَن يُعطي مَن لَم يَسألهُ و مَن لَم يَعرفهُ تَحَنُّناً مِنهُ و رَحمةً اَعطِنی بمَسألَتی ايّاک جَميعَ خَير الدُّنيا و جَميعَ خَير الآخِرَة و اصرِف عَنّی بمَسألَتی ايّاک جَميع شرِّ الدُّنيا و شرِّ الآخِرَة فَأنَّهُ غَيرُ مَنقوصٍ ما اعطَيت و زِدنی مِن فَضلِک يا کريم يا ذَاالجلال و الأکرام يا ذَاالنَعماءِ و الجود يا ذَاالمَنِّ و الطَّول حَرِّم شَيبَتی عَلَی النّار ای آنکه در هر خوبی به او اميد دارم٬ و در هر بدی از خشم او ايمنی میجويم. ای آنکه در برابر خواستهی کم٬ بسيار میبخشد. ای آنکه به هرکس از او بخواهد میبخشد. ای آنکه به کسی که از او نمیخواهد و حتی او را نمیشناسد نيز از روی لطف و کرم میبخشد. به من که فقط از تو میخواهم٬ همهی خير دنيا و آخرت را عطا کن٬ و از من که فقط از تو میخواهم٬ همهی بديهای دنيا و آخرت را دور کن. زيرا که آنچه بخشيدهای کم نيست و کم نشود٬ و از کرم خويش بر آن بيفزا٬ ای خدای کريم! ای صاحب جلال و بزرگواری! ای صاحب نعمتها و بخشش! ای صاحب عطا و کرم! آتش دوزخ را بر موی سپيدم حرام فرما! شاد باشيد و آغاز ماه شعبان بر همهی شما فرخنده باد. التماس دعا. |





مسألهی دوم هم امکان دسترسی به اینترنت بود که گرچه بود اما در شرایط خوبی قرار نداشت، که با وصل شدن آموزشکده به اینترنت پرسرعت شهری، این مشکل هم برطرف شد. اما مشکل اصلی چیز دیگهای بود. دست و دلم به نوشتن نمیرفت...
آدم دقیقاً اینجوری میشه: 
در روزی که آقای خامنهای بعد از ٢٠ سال قدم به شهر کازرون گذاشت، ما هم جزء جمعیت عظیم مشتاق رفتیم استادیوم شهر و اتفاقی که در عمر هرکس فقط یک بار ممکنه رخ بده رخ داد. خیلی اتفاقی قل خوردیم قاطی جایگاه ویژه و خیلی اتفاقیتر نشستیم دقیقاً جایی که دوربین متحرک تلویزیونی از یک متری ما میگذشت!! و چنین بود که به گواه شاهدان عینی؛ ملت استان فارس لااقل ١١ بار در طول پخش مستقیم در شبکه استانی و سایر هموطنان در بخشهای مختلف خبری از سایر شبکهها ما را زیارت فرمودند! خود من در بخش خلاصهی خبری ساعت ٩ در طول ۵ دقیقه خبر لااقل دو بار خودم رو زیارت کردم! دیدن چهرهی خود در تلویزیون حال عجیبی داره، و عجیبتر از اون حال دیدن کسی که همیشه فقط از تلویزیون دیدیش و حالا از فاصلهی حدود ۳٠ متر میبینی... من که تا مدت زیادی هنوز فکر میکردم تلویزیونه...! 





صاحبان اين پول هم زياد غريبه نيستن... وقتي ميشه چنين قصهي عجيبي به واقعيت بپيونده، چرا بقيهي قصهها نشه؟!






خیلی خرم مگه نه؟! ) الآن هم با چنین شرایطی مواجهم. با این تفاوت که دردهایی که دارم٬ با دکتر و قرص و داروهای معمولی قابل درمان نیست. فکر کنم این بار باید آرزو کنم توی تیمارستان بستری بشم تا اونها که باید به فکر چاره بیفتند... 

